تبليغاتX
هر چه می خواهد دل تنگم میگم!!!!!!!!!

هر چه می خواهد دل تنگم میگم!!!!!!!!!

روی هر پله که باشی خدا یه پله از تو بالاتره نه بخاطر اینکه خداست بخاطر اینکه دستتو بگیره.

 

حادثه ی جوانیم 

        کتاب بینهایت است

 تقدیر٬

         راوی این حکایت است.

در راه آه آتشین٬

         تفسیر٬بی سلامت است

 تبعید٬

          محکوم بی جنایت است

آری تو هم بخوان

           آواز گریه را

 در ماورای من٬

           باشد به صبح نزدیک

  امیدبی شفاعت است

 

 چشم ها همه ابر آلود

دست ها جنگل پوکی که از آن خیزد دود

و دهان ها همگی جای کلید

و دهان همگی جای کلیدی مفقود

(سیاوش کسرایی)

نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت 6 AM بقلم مهسا| |

 

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و طوفان خشمناک است

ولی ما نیکبختان را چه باک است؟؟؟؟؟

 

سیییییییییییییییییییییلام

 

 

برای دیدنم که می­آیی

مشعلی به­دست گیر

و به سویم سیاهی را بشکاف

آنگاه که من را رسیدی

درونم آتشی بپا کن

مرا چو مشعلی بدست گیر

سیاهی­ها را بشکاف

نگاهم را آیینه­ای آتشین ساز

آن را به سوی هرآنچه که حقیقت است بگذار

می بینی که از تمامی جهان

شعله بپا خواهدخاست

و همه خاکسترنشین­ها

زیبایی نیازمان را به خاک می­بینند

از من شکلی بساز

به گوشه­ای تاریک بسپار

و برای دیدنم که می­آیی،

مشعلی به­دست گیر

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 0 AM بقلم مهسا| |
آبی که برآسود زمینش بخورد زود / دریا شود آن رود که پیوسته روان است (هوشنگ ابتهاج)

ما هم اومدیم آپ کنیمو روان باشیم تا شاید دریا شیم!!!!

 

بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید،هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد،اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن.«دکتر علی شریعتی»

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.«دکتر علی شریعتی»

مرگ خیلی آسان می تواند به سراغ ما بیاید و خزان دیرپایش بهار عارض مارا فراگیرد،اما مهم نیست.چون تا ما هستیم،مرگ نیست و چون مرگ امد،ما نخواهیم بود.مهم این است که بود و نبود ما چه تاثیری بر زندگی دیگران خواهد داشت.«امیر الهامی»

انسان های بزرگ انهایی هستند که روان را قویتر از هر نیروی مادی می دانند و معتقدند که افکار بر جهان حکومت می کنند.«امرسون»

خدا به من آموخته که زبانم،ذکر/سکوتم،فکر و نگاهم،عبرت باشد.«حضرت مسیح»

آن زندگی که به امید فردا بگذرد،همیشه یک روز عقب مانده است.(لنوبوسکالیا)

رئیس سرخ پوستان خدای خودش را اینطور قسم می دهد؛که ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره ی راه رفتن فردی قضاوت کنم،قدری با کفش های او راه بروم،

  «حتی خداوند هم به قضاوت نمی پردازد مگر پس ازآنکه انسان عمر خود را به پایان رساند»(دکتر جانسون)

چهارده ساله بودم،پدرم آنچنان نادان بود که به سختی می توانستم حضور آن پیرمرد را تحمل کنم.اما وقتی به بیست و یک سالگی رسیدم،حیرت کردم که او در عرض این هفت سال چقدر آموخته است !(مارک تواین)

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 10 PM بقلم مهسا| |
باز کن پنجره را،

من تو را خواهم برد به سر رود خروش حیات

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”

این گِرد گَردِ چرخ کهن گشت و کشت و گشت

بر کام ما نگشت و نکردیم کاری که چرخ نگردد

گویی روزهای معرکه در خواب بوده ایم

اما...

اکنون که برخاسته ایم

گر چرخ گردون به کام ما نگردد کاری کنیم تا نگردد.

 “~*~”“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”

زندگی یعنی خطر،

زندگی یعنی خطرپذیری.

زندگی یعنی رفتن از شناخته به ناشناخته

از قله ای به قله ی دیگر،

صعود به قله های بکر،

حرکت بر پهنه ی دریای ناشناخته بی هیچ نقشه ای

بی هیچ راهنمایی

تنها در این هنگامه است که زندگی پرشوری خواهی یافت،

و تنها در این گیرودار است که درخواهی یافت که زندگی چیست.

“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”

هرچه را که دوست بداری،همان خواهی شد.

عشق کیمیاگری است.

هرگز دوستدار چیزهای نادرست مباش،چون وجود تو را تغییر می دهند.

 هیچ چیز چون عشق توانایی تغییر را ندارد.

عشق چیزی است که می تواند تو را بالا ببرد.

به عروجت برساند.

چیزی فراتر از خود را دوست بدار.

“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”

تنها یک روز در سراسر حیات کافی است.

نگاه از گذشته برگیر و برآن غبطه مخور،چرا که از دست رفته است.

در غم آینده نیز مباش،چرا که هنوز فرانرسیده است.

زندگی را در همین لحظه بگذران و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش بیاد ماندن را داشته باشد.

                                                                                              «آیدا اسکات تایلور»

“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”“~*~”

در انتهای زندگی ما با تعداد دیپلم هایی که گرفته ایم،پولی که بدست آورده ایم یا تهداد کارهای خوبی که کرده ایم،قضاوت نخواهیم شد.

ما با:

من گرسنه بودم و تو به من غذا دادی،

من عریان بودم و تو مرا پوشاندی،

من بی خانمان بودم و تو مرا به خانه ات راه دادی قضاوت خواهیم شد.

گرسنه،نه فقط برای نان،بلکه گرسنه ی عشق.

عریان،نه فقط برای لباس،بلکه عریان برای وقار و حرمت انسانی.

بی خانمان،نه فقط برای خواستن خانه ای آجری،بلکه بی خانمان به خاطر مطرود شدن.

«مادر ترزا»

در بند نه آنیم که دشنام یا دعاست / یادش بخیر هر که زما یاد می کند(هرکه به ما نظری دهاد)

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 11 PM بقلم مهسا| |
به نام خدایی که هستی را با مرگ،دوستی را بی رنگ،زندگی را با رنگ،عشق را رنگارنگ،رنگین کمان را هفت رنگ،شاپرک را صد رنگ آفرید.

سلام سلام سلام به همه ی دوستای خوبم

بعد یک قرن آپ نکردن،میخوام شروع آپای نسل جدیدمرو با شعرهای نوی سهراب سپهری و قیصر امین پور و فریدون مشیری شروع کنم چون این سه شاعر بزرگرو خیلی خیلی دوس دارم بعضی از قسمت های شعرهای این بزرگانرو که خودم خیلی دوس دارم مینویسم امیدوارم خوشتون اومده باشه،منتظر نظرای پرمحبتتون هستم.

ای روزهای خوب که در راهید

ای جاده های گمشده در مه

ای روزهای سخت ادامه

از پشت لحظه ها به درآیید !

ای روزهای آفتابی !(قیصر)[این شعرو بخاطراین اول نوشتم که روزهای آفتابیه من شروع شدن!!!!!!!]

سهراب

زندگی،گل به «توان»ابدیت،زندگی،«ضرب»زمین در ضربان دلها،

زندگی«هندسه ی»ساده و یکسان نفس هاست.هر کجا هستم،باشم،

آسمان مال من است.

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین،مال من است.

چه اهمیت دارد،گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟(سهراب)

خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد.

زن زیبای جذامی را،گوشواری دیگر خواهم بخشید.

کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد،کوچه ها را خواهم گشت،

جار خواهم زد:آی شبنم،شبنم،شبنم.

رهگذاری خواهد گفت:راستی،شب تاریکی است،

کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.(سهراب)

به سراغ من اگر می آیید،پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگهای هوا،پر قاصدهایی است که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته  یخاک.

روی شن ها هم،نقش سم اسب سواران ظریفی است که صبح به سر تپه  یمعراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدودزنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی،سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید،نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.(سهراب)

نیست رنگی که بگوید با من

 اندکی صبر،سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است !(سهراب)

در هوای دوگانگی،چهره ها پژمرد

بیایید از سایه روشن برویم،بر لب شبنم بایستیم

در برگ فرود آییم و اگر جاپایی دیدیم،

مسافر کهن را از پی برویم،برگردیم و نهراسیم،

در ایوان آن روزگاران نوشابه  یجادو سرکشیم

برخیزیم و دعا کنیم:لب ما شیار عطر خاموشی باد !(سهراب)

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن درافتادی

تو را با کوچیدن از این خاک،دل برکندن از جان است

تو را با برگ برگ این چمن،پیوند پنهان است

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم نمی دانم

من اینجا روزی آخر،از دل این خاک با دست تهی گل برمی افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید،سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی بازخواهی گشت.(فریدون)

این نکته های رنگین،این قصه های نغز

این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها ،اینها چه می شوند؟

چیزی پس از غروب،چیزی پس از غروب من،آیا،بر باد می روند؟

یا هرکجا که ذره ای از جان من بجاست؛

در سنگ،در غبار،در هیچ،هیچ مطلق،همراه با من اند !؟(فریدون)

می توان رشته ی این چنگ گسست

می توان کاسه ی آن تار شکست

می توان فرمان داد:های !

ای طبل گران،زین پس خاموش بمان

به چکاوک اما نتوان گفت:مخوان !(فریدون)

 بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،

 همه تن چشم شد م، خیره به دنبال تو گشتم ،

 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجود م،

 شدم  آن عا شق دیوانه که بودم .

 در نهانخانه جانم ، گل یاد تو ، درخشید

 باغ صد خاطره خندید ،

 عطر صد خاطره پیچید:

 یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

 پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 تو ،

 همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

 من همه ،محو تماشای نگاهت .

 آسمان صاف و شب آرام

 بخت خندان و زمان رام

 خوشه ماه فرو ریخته در آب

 شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 شب و صحرا و گل و سنگ

 همه دل داده به آواز شباهنگ

 یادم آید :تو به من گفتی :

 - ( از این عشق حذر کن)  !

 لحظه ی چند بر این آب نظر کن ،

 آب ،آیینه  عشق گذران است،

 تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

 باش فردا ،که دلت با دگران است!

 تا فراموش کنی ،چندی از این شهر سفر کن!)

 با تو گفتم : (حذر از عشق ! – ندانم

 سفر از پیش تو ، هرگز نتوانم ،

 نتوانم!

 روز اول،که دل من به تمنای تو پر زد

 چون کبوتر ، لب بام تو نشستم

 تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...)

 باز گفتم که:( توصیادی ومن آهوی دشتم

 تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 حذر از عشق ندانم ،نتوانم !)

 اشکی از شاخه فرو ریخت

 مرغ شب ،ناله تلخی زد و بگریخت ...

 اشک در چشم تو لرزید

 ماه برعشق تو خندید

 یادم آید که :دگر از تو جوابی نشنیدم

 پای در دامن اندوه کشیدم.

 نگسستم، نرمیدم.

 رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،

 نه گرفتی دگر از عالم آزرده خبر هم ،

 نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !(فریدون)

خوب دیگه تموم شد

نظر یادتون نره

نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 12 PM بقلم مهسا| |